تبليغاتX
صدای قدم های سنگین سکوت
 

زنگ هشدار موبایل خواهرم که به صدا در می آید ، از خواب به یک باره می پرم.صدای زنگ آنقدر بلند است که اول کمی گیج می شوم. به موبایل خودم که بغل گوشم هست نگاهی می اندازم : 3:30 . با خودم می گویم : اوه..الان زوده.. کی حالشو داره الان بیدار شه.

با خاطری جمع از اینکه زنگ هشدار ساعتم روی 4 تنظیم است ؛ دوباره خودم را به زیر پتو می کشم. آه پتو !!! چقدر این شب ها اینجا سرد شده است.

خوابیده ، نخوابیده .. 4 و صدای زنگ. بیدار می شوم. دوباره موبایل و نگاه من و دکمه ی " اسنوز" ی که فشار می دهم تا به صورت خودکار 10 دقیقه بعد باز سر و صدا کند...

این 10 دقیقه ، زیر پتو خزیدن انگار فایده ی چندانی ندارد. به ذهنم فکر های گوناگون هجوم می آورند. انگار شخصیت های داستان هایی که خوانده ام جلوی چشمانم رژه می روند. گیجم. گاهی سهراب لبخند می زند : - آقا ! نام سهراب را آوردی صلوات دارد هااااا...اللهم صل علی ... – (1) در این فکرم که گل گیسو چطور بند پشیبندش را ، خودش بسته بود. و اینکه وضعیت پدر و مادرش چه می شود؟؟- آخر هنوز اینجای داستان را نخوانده ام. – (2)

" آلبالا لیل والا " ... " آلبالا لیل والا " ... عجب چیز عجیبی ست این سیلورمن. قبل تر ها چیز دیگری می گفت. حالا این جملات و بعدش ... " بادا بادا مبارک بادا " ... (3)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:19 توسط پسر باران |


گاهی اوقات آدما اشتباه می کنن. بعضی اشتباها می تونه مسیر زندگی به نفرو تغییر بده. و گاهی این اشتباها کوچیکه و فقط در یه برهه از زمان تو زندگی آدم تاثیر داره. حالا ممکنه این اشتباه یه حرف باشه..یه نوشته..یا یه نظر...

امشب حالتی به من دست داد که احساس می کنم تو این چند روز اخیر در بعضی از حرف ها و نظرهام اشتباه کردم.اینجا کار اشتباهی که من ازش حرف می زنم رو با کار خطا اشتباه گرفته نشه. از نظر خودم کار خطایی انجام ندادم.من واسه یه هدق مقدس این کارو انجام دادم...اما گاهی اوقات اتفاقات جانبی دیگه ای هم میفته که آدم پشیمون میشه از کارش.

برای اولین بار نیست که من ازوبلاگ و نظر گذاشتن های گوناگون درس می گیرم. امیدوارم بتونیم این درسا رو تو زندگیمون هم پیاده کنیم. اما...

چیزی که فکر منو مشغول کرده اینه که من دو تا اشتباه شبیه به هم رو انجام دادم.اگه از اتفاقات قبلی درس می گرفتم شاید به اتفاقات جدید نمی رسیدم..با این همه احساس گناه نمی کنم چون هدفم مقدس بود و من برای رسیدن به اون هدف تلاشمو کردم.. و بر طبق ایدئولوژی خودم راه رو هم به بیراهه نرفتم..ولی همیشه اونطور که آدم دوست داره پیش نمیره. جلوی ضرر رو هر وقت که بگیری منفعته.

تو ایام ماه شعبان و اعیاد شعبانیه هستیم.امیدوارم همه مون زیر سایه ی اون بزرگواران باشیم. فراموش نکنیم که بعد از خدا ما ائمه رو داریم..نعمتی که فقط تعداد خیلی خیلی محدودی از آدمای این جهان از اون برخوردارن. پس مواظب باشیم که خدای نکرده با اقدامی ناپسند دل اون عزیزان رو نرنجونیم.به خصوص اماممون...آقامون...امام عصر (عج)...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:24 توسط پسر باران |


سلاااااااااااااااااااااااااااام...

خیلی وقته که تو این وبلاگ ننوشتم. می خواستم نقد یکی از دوستان در مورد داستان قبلی رو اینجا بنویسم اما متاسفانه فرصت نشد اما ان شا الله تو تابستون این کارو می کنم. یه داستان جدیدم رو که خیلی وقت پیش شروع کرده بودم متاسافنه بعد مدتی نیمه کاره رهاش کردم. الان چند ماهی از اون موقع میگذره اما خیلی دلم می خواد کاملش کنم.

امروز زیاد حالم خوب نبود. اومدم نت دوری زدم. تو یه وبلاگ شعر قشنگی پیدا کردم که البته نام شاعرش نوشته نشده بود. با خودم گفتم حالا که اومدم اینجا این شعر رو هم بذارم. اگه دوستانی که نام شاعرشو میدونن ، به منم بگن خوشحال میشم...

می خواست روی بوم تو بنشانی اش ، غروب

تو کم کنی هجوم پریشانی اش ، غروب

می خواست سمت آبی چشم تو گم شود

در آرزوی آن که نمیرانی اش ، غروب

دلتنگ می شوند بدون تو سقف ،

جنگل ، درخت و کلبه ی بارانی اش ، غروب

هی شعر می شود که تو را زندگی کند

نقاش می شود که بمیرانی اش ، غروب

نقاش دست های تو هر روز و گاه تو

می خوانی و گاه نمی خوانی اش ، غروب

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:12 توسط پسر باران |


اگه من دختر بودم...           

اين يه داستان نيست. اين يه بازيه. بازي كه فاطمه خانم ( مدير وبلاگ پرنده ي باروني وحشت زده ) ترتيب داده و از منم دعوت كرده تا توش شركت كنم و منم كه مي دونين  ديگه مرام شهروزي دارم و مجبورم دعوتشو قبول كنم. ( البته يه چيزاي ديگه اي هم هست كه قابل گفتن نيست. – لطفا فكر بد موقوف... نخير...شما آدم بشو نيستيد انگار... بابا تهديد كرده بود- ... ! ) حالا بازي اينه كه من بگم اگه دختر بودم چكار مي كردم. خب... من اگه دختر بودم... فقط يه چيز بگم كه اغلب پسرادوست ندارن دختر باشن ( غير از اونا كه همينطوريشم دخترن... صدا نازك مي كنن... ابرو بر مي دارن و... ) چرا ؟ باشه حالا ميگم...

بريم سراغ اصل ماجرا :

من اگه دختر بودم اول از همه بگم دختر باران نبودم ( چرا؟ هر كي جوابشو بگه براش جايزه دارم... )

من اگه دختر بودم مثل بعضيا مغرور نبودم. ( اي بابا...! آخه دختر ! خودت مي دوني قبولش داري و از همه مهم تر دوستش داري ، پس چرا بازي در مياري ؟ ها؟ )

من اگه دختر بودم بر خلاف خيليا مثل گاو پيشوني سفيد ( معذرت به اونايي كه... خودتون مي دونين ديگه ... ) تو كوچه و خيابون ضابلو ( ضايع + تابلو ) نبودم... ( اگه به كسايي برخورد تقصير من نيست. برين يخه ي باعث وبانيه اين بازي رو بگيرين... قبلا بهش گفته بودم كه... )

من اگه دختر بودم دل فاطمه رو به درد نمي اوردم...!

من اگه دختر بودم مثل خواهرام مهربون بودم...

من اگه دختر بودم مثل يكي از خواهرام ادبيات مي خوندم ( وبلاگ سها )

من اگه دختر بودم وقتي بزرگ شدم وداراي خانواده مثل زن داييم فوق العاده مي شدم. ( خيلي دوستش دارم. يه تيكه جواهره به خدا... خيلي مهربونه )

من اگه دختر بودم مثل بعضي از اين دخترا نه اينقدر شرقي مي شدم كه مهريه مو بذارم 1000 تا شاخه گل و اونوقت تو چله ي زمستون از شوهر بدبختم مهريه بخوام... و نه اونقدر غربي مي شدم كه مهريه مو بذارم سكه به اندازه ي سال تولدم كه آخرش تو زندانم رام ندن تا شوهرمو ببينم...

من اگه دختر بودم دوست داشتم با پسر باران ازدواج كنم. ( پسر باران : فكرمي كنين به قول يكي از دوستان دچار خودشيفتگي شديم...صبر كن ببينم... اين دختره خيلي هم دلش بخواد... اصلا خدا رو شكر كه تو دختر نشدي وگرنه هر روز هر روز ميومدي به وبلاگمو نظر مي دادي : سان آف رين ، گوني گوني آي لاو  يو ... حالا بيا و درستش كن... ما هم مرام شهروزي داريم نه نمي تونيم بگيم به كسي... اونوقت چي ميشه... ( مميزي ارشاد : آقا ديگه قرار نيست وارد زندگي خصوصي مردم بشي... كاري نكن در اين وبلاگو تخته كنيماااااا.../ پسر باران : ها چشم ! / اون دختره : قربونت ... فقط اون گوني ها رو برگردون مال مردمه...)

من اگه دختر بودم ( مثل همين الان كه پسرم )  حتما سعيد گوش مي دادم... ( شك نكنين )

من اگه دختر بودم همچنان مرام شهروزي داشتم...

من اگه دختر بودم حتما مثل فاطمه خانم شاعر مي شدم... ( بازم شك نكنين !!!‌)

من اگه دختر بودم ... مخلص فاطمه خانم هم  بودم ولي خدا ( ح ) رو (ي ) شكر (ف ) كه دختر نيستم...

آخرش يه چيز بگم؟ ( هه... اجازه هم ندين من ميگم!!!!!!!) :

اغلب پسرا دوست ندارن دختر باشن ( البته غير از اونايي كه قبلا گفتم ) ... چرا؟ ... باشه حالا ميگم...

 

** يه دوستي قبلا كه اينجا وبلاگ داشتم برام پيام گذاشت كه آهنگ روي وبلاگ رو ( كه اون موقع آهنگ " پرواز " سعيد بود ) براش بفرستم .. ولي متاسفانه من به دليل مشكلاتي نتونستم  اين كار رو انجام بدم و متاسفانه در جريان تحولات وبلاگ اون پيام حذف شد. حالا مي خوام بگم واسه اين كه به اون دوست بدهكار نباشم ازش مي خوام كه اگه اين مطلبو مي خونه حتما دوباره برام پيام بذاره....پسر باران **

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:24 توسط پسر باران |


                                             از وقتی رفتی...

                               ( رتبه ی نخست پرسش مهر دانش آموزان در مرحله ی استانی )

بيست و هفتم دي ماه سال 1372-ساعت 7:30 صبح

سكوت غم انگيزي در خانه سايه افكنده است. فاطمه در گوشه ي اتاق نشسته و به ديوار خيره شده است. اميد در اتاق خواب دراز كشيده  و دارد چيزي مي نويسد و در حال نوشتن اشك از چشمانش جاري  مي شود و بر روي تن سفيد كاغذ مي نشيند. اميد با دست هايش اشك هايش را پاك مي كند ولي انگار به جاي حساسي از نوشته هايش مي رسد كه قلم را رها مي كند و سر به زمين مي گذارد و هاي هاي مي گريد. فاطمه هنوز چشم به ديوار دارد. مادر مشغول جارو كردن حياط است و سودابه در جا به جا كردن ظروف به او كمك مي كند اما وحيد ، بي خبر از هر چيز ، مشغول بازي كردن است و گه گاهي لبخندي بر گوشه ي لبش مي نشيند. در همين زمان زنگ در به صدا در مي آيد. مادر رو به وحيد مي كند.

« وحيد جون! پسرم! پاشو درو باز كن ببين كيه؟ »

« باشه مامان. »

وحيد به طرف در مي رود. چند لحظه اي طول نمي كشد كه بر مي گردد.

« مامان...مامان...عمو بهرامه...»

فاطمه به خود مي آيد. بلند مي شود و به درون اتاق مي رود. نگاهي به اميد مي اندازد و مي گويد:

« پاشو اميد؛ عمو بهرام اومده. پاشو... اشكاتم پاك كن. »

اميد به سختي بلند مي شود. مادر در حياط دست از جارو كشيدن مي كشد و به سوي در مي رود. بهرام با آن قد كوتاه وارد حياط مي شود. مادر روسري اش را مرتب مي كند.

« سلام آقا بهرام! بفرماييد... بفرماييد داخل.»

بهرام نگاهي به چهار گوشه ي حياط مي اندازد.

« سلام زن داداش! حال شما و بچه ها خوبه؟ كارا خوب پيش ميره؟ حسين اينا هنوز نيومدن؟ »

« نه هنوز ، ولي ميان . نگران نباشيد... شما بفرماييد تو. »

اميد جلوي بهرام ظاهر مي شود و به او سلام مي كند. بهرام با ديدن اميد لحظه اي به او خيره مي شود. بغضي عجيب گلويش را مي فشارد و اشك در چشمانش حلقه مي زند. رو به مادر مي كند و مي گويد :

« خدا داداش رو بيامرزه. اميد رو واستون نگه داره. مثل سيبي مي مونن كه از وسط نصفشون كرده باشن. خيلي شبيه داداش خدا بيامرزمه. »

و گريه امانش نمي دهد. گريه ي بهرام وقتي به مادر مي دهد تا بغضش را به اشك تبديل كند. مادر همانطور كه مي گريد به بهرام اشاره مي كند و مي گويد:

«آقا بهرام! امروز چهلم سعيد... اين بچه ها بعد از باباشون غير از شما ديگه هيچ كسي رو ندارن. گريه نكن كه منم گريم مي گيره و اونوقت دل بچه ها ريش ريش ميشه...! »

هنوز حرفش تمام نشده است كه دوباره صداي زنگ در مي آيد. وحيد دوباره براي باز كردن در مي رود و بر مي گردد:

« مامان، عمو غلامه »

سودابه مثل فشنگ مي پرد و به سوي در پرتاب مي شود. وقتي به آقا غلام كه از در وارد مي شود، مي رسد ؛ لبخندي به گوشه ي لبش مي نشيند.

« سلام عمو غلام. »

« سلام دخترم. حالت خوبه! » و دستي به روي سرش مي كشد.

سودابه با نگاه مادر به سر جايش بر مي گردد. غلام با ديدن چهره ي مادر به اوضاع پي مي برد. لبخندي كه بر لبش مانده است از بين مي رود و آرام سلام مي كند.

« سلام آقا غلام! بفرماييد. » اين را مادر مي گويد.

« ببخشيد! نمي خوام مزاحم شما بشم. اومدم بهتون بگم آقا سعيد دوست صميمي من بودن و من خدمت ايشون و شما ارادت خاصي دارم. اگه براي مراسم امشب كمكي از دست من بر مياد بگين تا انجام بدم. »

« دست شما درد نكنه آقا غلام! ان شاء الله سايتون از سر بچه هاتون كم نشه. تا الان كه با كمك آقا بهرام و بقيه مشكلي نبوده جز...‌ »

بهرام به ميان حرفش مي پرد و مي گويد :

« دست شما درد نكنه آقا غلام! اما ما هستيم و به همه ي كارا مي رسيم. لازم نيست شما تو زحمت بيفتين. »

غلام به اميد كه چشم به او دوخته است نگاهي مي اندازد. در حال رفتن چشمش به فاطمه كه از پشت پنجره به او نگاه مي كند ، مي افتد. خداحافظي مي كند و مي رود.

                                                          ***

هفدهم آذر ماه سال 1376- ساعت 9 شب

چهار سال از وفات پدر خانواده گذشته است. اميد تنها در اتاق نشسته و در حال نوشتن است. وحيد و سودابه تلويزيون تماشا مي كنند و صداي آن بلند به نظر مي رسد. فاطمه كه در حال درس خواندن براي كنكور است صدايش به هوا بر مي خيزد و اعتراضش را به مادر مي كند. مادر از آشپزخانه به طرف بچه ها مي رود.

« وحيد، سودابه ، صدا رو كمتر كنين بچه ها. خواهرتون داره درس مي خونه. اذيت ميشه. »

سودابه صدا را كم مي كند اما اين كار به مذاق وحيد كه كوچك ترين عضو خانواده است خوش نمي آيد. زير لب غرولندي مي كند اما پس از مدتي ساكت مي شود. صداي مادر دوباره از آشپزخانه بلند مي شود :

« بچه ها ! يك كدوم بلند شين برين در رو باز كنين. آخه زنگ مي زنن. »

وحيد به سودابه اشاره مي كند و سودابه به وحيد اما سرانجام سودابه مجبور مي شود كه براي باز كردن در برود ولي اين كار را با اخم انجام مي دهد. پس از باز كردن در صورتش خندان مي شود. غلام با صورتي خندان سلامي به او مي كند و وارد خانه مي شود و به دنبال او همسرش و بچه ها وارد مي شوند. با شنيدن صداي غلام همه به استقبال آن ها مي آيند و با خوشحالي به آن ها سلام مي كنند. با تعارف مادر همه در اتاق پذيرايي مي نشينند. يك ساعتي صرف حرف هاي معمولي و شوخي و خنده مي شود. ناگهان چشم غلام به عكس سعيد كه در بالاي طاقچه است ؛ مي افتد. خنده از روي لب هايش مي پرد. حالت عجيبي پيدا مي كند. رو به مادر مي كند و مي گويد :

« از صبح تا حالا كسي اومده به شما سر بزنه؟ مثلا آقا بهرام يا عمو ها و عمه هاي ديگه ي بچه ها. »

قبل از اين كه مادر جواب بدهد ، اين اميد است كه جواب مي دهد :

« نه... فقط شمايين كه اومدين...! عمو بهرامم چند ماهي ميشه كه به ما سر نزده. »

و فاطمه ادامه مي دهد :

« حدود شش يا هفت ماهي ميشه. مگه نه مامان ! »

مادر چشم غره اي به فاطمه و اميد مي رود و مي گويد :

« چي بگم واالله...»

سكوتي عجيب در اتاق سايه مي افكند. ناگهان بغض مادر مي شكند. در حالي كه سرش رو به پاين است ، آرام آرام مي گريد. امروز ، هفدهم آذر سالروز وفات پدر خانواده است.

                                                        ***

هشتم تير ماه سال 1377- ساعت 1 بامداد

اميد مضطرب و نگران مادر را از خواب بيدار مي كند. زبانش بند آمده است اما به سختي به مادر مي فهماند كه سودابه حالش بد شده است. مادر خود را به سودابه مي رساند. دست پاچه مي شود. در دلش غوغايي به پاست. سريع به طرف در مي رود كه از همسايه ها كمك بخواهد. اميد به فاطمه كه از سر و صدا بيدار شده است مي گويد كه مواظب وحيد باشد. وحيد هنوز در خواب است و سر و صداها او را از خوابي كه رفته است ، بيدار نمي كند. اميد و مادر سودابه را با ماشين همسايه به بيمارستان مي برند. در بيمارستان ، مادر بي قراري مي كند. اميد سردرگم مي شود. نمي داند چه كار كند. بلند مي شود و به غلام و بهرام زنگ مي زند. بهرام به همراه همسرش زودتر به بيمارستان مي رسند. مادر با ديدن بهرام بي تابيش بيشتر مي شود.

« ديدي،‌ ديدي آقا بهرام. ديدي بچم از دستم رفت. ديدي بيچاره شدم.. ديدي... »

بهرام سعي مي كند مادر را آرام كند. در همين زمان غلام هم سر مي رسد. از اميد ماجرا را مي پرسد. مادر با ديدن غلام كمي خود را جمع و جور مي كند ، اما دوباره طاقت از دست مي دهد.

« خدا! تو اين چند سال ، بعد از سعيد با چنگ و دندون از بچه ها نگه داري كردم. تنهاي تنها بودم. فقط به تو توكل كردم و خودت. حالا بچمو از خودت مي خوام... »

غلام بغض گلويش را مي فشارد و از بيمارستان بيرون مي زند.

                                                         ***

بيست و يكم بهمن ماه سال 1385- ساعت 9 صبح

در اين چند سال به خصوص بعد از بيماري سودابه رابطه ي غلام با سودابه و خانواده اش بيشتر و صميمي تر شده است. غلام هواي آن ها را بيشتر دارد تا احساس تنهايي نكنند. سودابه زير نظر دكتر حالش بهتر شده و حتي در دانشگاه نيز قبول شده است. غلام مشغول روشن كردن ماشين براي بيرون رفتن است كه گوشي اش زنگ مي خورد.

« بله... »

« آقا غلام! »

« بله بفرماييد. »

« سلام من بهرامم. مي خوام ازتون خواهش كنم اگه ميشه شما رو جايي ببينم. »

« باشه. شما بگين كجا ، من همين الان ميام. »

آدرس محل قرار را از بهرام مي گيرد و راه مي افتد. در محل قرار ، بهرام را سوار مي كند. راديوي ماشين روشن است و گوينده در حال صحبت كردن:

« سلام! سلام به شما ايروني هاي عزيز و هميشه سربلند. ان شاء الله كه حالتون خوب باشه و تو اين سال پيامبر اعظم (ص) بتونين راه و روش پيامبر خاتم رو در پيش بگيرين و همه با هم مهربون باشين و بهتره بگم باشيم... حالا كه زياد به سال جديد نمونده ، همديگه رو فراموش نكنيم و به همديگه سر بزنيم... »

بهرام نگاهي عجيب به غلام مي اندازد. كمي مكث مي كند و حرفش را شروع مي كند :

« ببين آقا غلام! مي خوام رك و پوست كنده باهات صحبت كنم. نمي دونم با بچه هاي داداشم چيكار كردي كه هر وقت اونارو مي بينم ، از تو حرف مي زنن.ببين ، اگه تو مي خواي مواظب اونا باشي ، من خودم عموشونم و مواظب اونا هستم. لازم نيست تو واسه خانواده ي داداشم دل بسوزوني. مردم چي ميگن. ميگن عمو بي عرضه بوده ، يه غريبه اومده به بچه يتيما رسيده... »

« چي ميگي آقا بهرام! من كه كمكي بهشون نمي كنم. نه پولي بهشون ميدم نه چيزي. من فقط گاهي بهشون سر مي زنم ، همين! »

بهرام صدايش را كمي بلند تر مي كند.

« لازم نكرده... ديگه دوست ندارم بشنوم كه تو پاتو تو اون خونه گذاشتي يا با اونا در ارتباطي... »

غلام كه تا الان صبر كرده است ، ناگهان مي گويد :

« من نمي دونم آقا بهرام ، تو از چي داري مي سوزي؟ اصلا مي دوني چرا بچه ها از من حرف مي زنن. مني كه تا حالا اصلا كمك مالي بهشون نكردم.اونا فقط تشنه ي يه كم محبتن.يه كم مهربوني تا خلا نبود پدرشون پر بشه. ولي شماها چي. ماه تا ماه بهشون سر نمي زنين. حتي باهاشون تماسم نمي گيرين كه حالتون خوبه يا نه؟ زندگيتون چه طوري ميگذره؟ تا حالا شده از زن داداشت بپرسي چطور بچه ها رو بزرگ كرده؟ چرا تا حالا تو اين چند سال از شماها كمك نخواسته؟ به خدا اونا فقط يه كم محبت و مهربوني مي خواستن كه شما بهشون نكردين... همين! »

و محكم به روي پدال ترمز فشار مي دهد. ماشين ناگهان مي ايستد. لحظه اي بهرام و غلام به هم خيره مي شوند. بهرام از ماشين پياده مي شود و در را محكم مي بندد.

                                                        ***

چهاردهم فروردين ماه سال 1386- ساعت 10 صبح

هيچ كس در خانه نيست جز مادر. مادر در فكر فرو رفته است كه صداي زنگ تلفن او را به خود مي آورد. گوشي را بر مي دارد. غلام است. با شنيدن صداي غلام خوشحال مي شود.

« سلام آقا غلام! چي شده...! ياد فقير فقرا كردين. خيلي وقته كه به ما سر نزدين. نگران شدم كه نكنه اتفاقي افتاده باشه. »

« نه اتفاقي نيفتاده. حالتون خوبه؟ بچه ها چطورن؟ ببخشين كه تو اين يك ماه و خرده اي نتونستم با شما تماس بگيرم. »

« حالا شما كجا هستين... ؟ »

« من... من سر كوچتون هستم. »

« پس چرا نمياين خونه ي ما؟ تا اين جا كه اومدين.‌»

« نه مزاحم نميشم. مي خواستم چيزي بهتون بگم. من اگه تو اين چند سال به ديدنتون مي اومدم ، فقط نيتم خير بوده و هيچ قصد ديگه اي نداشتم. شايد ديگه نتونم زياد به شما سر بزنم. از طرف من به بچه ها بگين كه من اونارو مثل بچه هاي خودم دوست دارم... »

« آخه چرا؟ مگه چي شده ؟ اتفاق خاصي افتاده؟ »

جوابش صداي بوق ممتد تلفن است. مادر گوشي به دست مي نشيند و صداي ماشين را مي شنود كه با سرعت از كوچه رد مي شود...

                                                           ***

شانزدهم فروردين ماه سال 1386- ساعت 8 شب

صداي زنگ در باعث مي شود كه بازي وحيد در حياط قطع شود. وحيد در را باز مي كند و مادر را صدا مي زند تا بيايد. مادر مي آيد تا بفهمد كه پشت در چه كسي ايستاده است. ناگهان خشكش مي زند. غلام سرش را بالا مي گيرد و با همان لبخند هميشگي مي گويد :

« ببخشيد ديگه... طاقت نياوردم و اومدم. آخه نمي دونين چقدر دلم واسه بچه ها تنگ شده بود...‌ »

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:34 توسط پسر باران |


سلام

دوستان و همراهان سلامی دوباره

بعد از تشکیل وبلاگ باران تنهایی تصمیم داشتم که این وبلاگ رو تعطیل کنم اما حالا تصمیمم عوض شد و تصمیم گرفتم این وبلاگ رو داشته باشم و از این به بعد داستان هامو توش بنویسم که فکر می کنم به قالب وبلاگ هم بیاد. حالا نمی دونم کی این کار رو شروع می کنم و اصلا می تونم ادامه ش بدم یا نه ولی خوشحال میشم با نظراتتون منو راهنمایی کنین.

                                                    با تشکر از همگی---- پسر باران

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:53 توسط پسر باران |


ابری نباش اما بارونی بمون...

          ..........باران تنهایی..........

آن زمان که شادی سهم ما ومن است ... یک بار برای همیشه تو آمده ای...

                   ( وبلاگ امام زمان (عج) )

        .......لحظه های بی تو........

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:16 توسط پسر باران |